پیشنهاد مطالعه

سینوهه

میکا والتاری

معرفی

Sinohe.webp

کتاب سینوهه

کتاب سینوهه پزشک دربار


بخونیش از ماتریکس سیاست حکومت و انقلابهای پی درپیِ بیهوده میای بیرون .
مقدمه ی صادقانه کتاب را برات گذاشتم که بدونی قراره تو سفر با سینوهه چه حقیقتی را به یاد بیاری


نوش گوش و جانت و یادت باشه با کسایی که دوستشون داری سهیم بشی

مقدمه کامل کتاب سینوهه پزشک فرعون

من سینوهه پسر سنموت و زوجه اوکیپا این کتاب را می‌نویسم.

من این کتاب را برای این تحریر نمی‌کنم که خدایان سرزمین مصر را مدح نمایم برای این‌که از خدایان به تنگ آمده ام.

من این کتاب را نمی نویسم تا فراعنه مصر را مورد مدح قرار بدهم برای این‌که از اعمال فراعنه مصر متاذی هستم.

من این کتاب را نمی نویسم تا به خدایان یا سلاطین مصر تملق بگویم.

آن چه مرا وادار به نوشتن این کتاب می‌کند ترس از آینده یا امیدواری به آتیه نیست.

من در مدت عمر خود آن قدر آزمایش های تلخ تحصیل کرده به قدری گرفتار متاعب شده‌ام که دیگـر از چیزهـای موهـوم و آینـده نامعلوم بیم ندارم.

من از امیدواری نسبت به بقای نام و شهرت جاوید خسته شده‌ام همان‌گونه که از خدایان و پادشاهان هم به تنگ آمده ام.

من این کتاب را فقط برای خود می نویسم و از این حیث تصور می‌کنم که با تمام نویسندگان گذشته و نویسندگانی کـه در آینـده خواهند آمد فرق دارم.

زیرا هرچه تا امروز از طرف نویسندگان گذشته نوشته شده یا برای خوش آمد خدایان بوده یا بـرای راضـی کـردن پادشـاهان و انسان‌های دیگر.

من فراعنه را هم جزو انسان‌ها به شمار می آورم زیرا آن‌ها فرقی با ما ندارند و هرگاه هزار مرتبه آنان را جزو خـدایان به شمار آورنـد بـاز پادشاهان مثل ما هستند و حب و بغض دارند و مثل ما امیدوار و ناامید می‌شوند.

گرچه آن‌ها قدرت دارند که کینه خویش را تسکین بدهند و هنگامی که می‌ترسند چاره ای برای رفع ترس بیندیشند ولی این قدرت آن ها را از تحمل رنج مصون نمی‌کند و مثل ما درد می‌کشند و مانند سایر افراد بشر دچار اندوه می‌گردند.

تا امروز در جهان آن چه نوشته شده یا بر حسب امر سلاطین به رشته تحریر در آمده یا برای تملق گفتن به خدایان یا برای فریب دادن مردم و القای حوادثی که اتفاق نیفتاده و قلب حقیقت و جعل وقایع موهوم.

خواسته اند به مردم القاء کنند که آن چه به چشم خود دیدند واقعیت نداشته و حوادث واقعی غیر از آن است کـه تـصور مـی کردنـد.

خواسته اند به مردم بقبولانند در فلان حادثه سهم فلان مرد بزرگ بسیار ناچیز بوده و برعکس فلان مرد ناچیز در آن حادثه سهمی بزرگ داشته است.

من به جرئت می‌گویم زیرا یقین دارم که از روزی که بشر به جهان آمده تا امروز آن چه نوشته یا برای این بوده که خـدایان را راضـی کند یا برای راضی کردن افراد بشر نویسندگی نموده خواه افراد مزبور پادشاهان باشند یا افراد دیگر.

من تصور می‌کنم در آینده نیز همین طور خواهد بود و هر کس در آتیه قلم به دست بگیرد یا برای این است که به خدایان تملق بگوید یا سلاطین را راضی کند یا افراد بشر را خواه افراد مزبور یک ملت باشند یا یک جامعه و طبقه‌ای خاص از یک ملت.

من از این‌جهت تصور می‌کنم که در آینده هم تمام نویسندگان برای راضی کردن خدایان و سلاطین و افراد بشر نویسندگی خواهند کرد که در این جهان هیچ چیز تازه به وجود نمی آید و همه چیز تجدید می‌شود و آن چه در گذشته وجود داشته باز به ظهور می‌رسد.

انسان در زیر خورشید به طور کلی تغییر پذیر نیست و صد هزار سال دیگر انسانی که به وجود می آید همان انسان امـروزی می باشـد

ولی شاید لباس و طرز آرایش موی سر و ریش و کلمات او تغییر کند. فقط یک چیز انسان هرگز تغییر نخواهد کرد و آن هم حماقت اوست و صد هزار سال دیگر انسانی که به وجود می آید ماننـد انـسان دوره ما و آن هائی که قبل از ما در دوره اهرام می‌زیستند احمق خواهد بود و او را هم می توان با دروغ و وعده‌های بی اسـاس فریفـت برای این‌که انسان جهت ادامه حیات محتاج دروغ و وعده های بی‌اساس است و فطرت او ایجاب می‌کند که همواره بـه دروغ بـیش از راست و به وعده‌های بی‌اساس که هرگز جامه عمل نخواهد پوشید بیش از واقعیت ایمان داشته باشد.

تا جهان باقی است نوع بشر احمق خواهد بود و فریب دروغ و وعده‌های بی بنیان را خواهد خورد منتها در هـر دوره بـه مقتـضای زمان یک نوع دروغ به او خواهند گفت و با یک عنوان جدید وعده های بی‌اساس به او خواهند داد و او هم با شعف و امیـدواری دروغ و مواعید موهوم را خواهد پذیرفت و اگر کسی درصدد بر آید که او را از اشتباه بیرون بیاورد و بگوید این که به تو می‌گویند دروغ است و قصد دارند که تو را فریب بدهند و بیا تا من حقیقت را به تو ارائه بدهم انسان به خشم در می آید و آن شخص را به اتهام این‌که خائن

و تبهکار است به قتل می‌رساند.

ایمان به دروغ و وعده‌های موهوم و بشارت هائی که هرگز جامه عمل نخواهد پوشید طوری با سرشت بشر آمیخته شده کـه انـسان افسانه را بر وقایع حقیقی ترجیح می‌دهد و همین که یک نقال زبان می‌گشاید و نقل می‌گوید مردم اطرافش را می‌گیرند و بـا این کـه به چشم خود می‌بینند که وی کنار کوچه روی خاک نشسته مع هذا وقتی صحبت از کشف گنج می‌کند و بشارت می‌دهد که زر و سیم عاید مستمعین خواهد شد همه باور می‌نمایند.

ولی من سینوهه نویسنده این کتاب از دروغ آن هم در این مرحله پیری نفرت دارم و در این کتاب دروغ نمی نویسم.

شاید اگر جوان بودم و این کتاب را در جوانی می‌نوشتم من نیز مثل نویسندگان دیگر دروغ می‌گفتم و چیزی تحریر می کـردم کـه مورد پسند خدایان یا سلاطین یا سایر افراد بشر باشد. ولی در این دوره پیری که از خدایان و پادشاهان و سایر افراد بشر مایوس شده ام دروغ گوئی نه مورد تمایل من است و نـه مـورد لزوم.

چون من این کتاب را برای دیگران نمی نویسم و قصد ندارم که کسی را راضی کنم لاجرم این کتاب را برای خود به رشته تحریـر در می آورم.

آن چه من در این کتاب می‌نویسم چیزهائی است که به چشم خود دیدم یا می‌دانم که واقعیت دارد ولو آن که به چشم ندیده باشم و از این حیث من با نویسندگانی که قبل از من بودند یا بعد از من خواهند آمد فرق دارم زیرا گذشتگان و آینـدگان (چـون در جهـان همه چیز تکرار می‌شود)پیوسته آن چه را که با دو چشم دیدند و خواهند دید نمی نویسند و گاهی واقعیت را زیـر پـا می گذارنـد و چیزهائی می‌نویسند که کمک به شهرت آن ها بنماید.

آن کس که چیزی می‌نویسد یا نوشته خود را روی سنگ نقر می نماید امیدوار است که آیندگان نوشته او را بخوانند و بر او آفرین بگویند و اعمال برجسته‌اش را تجلیل کنند.

ولی در کلامی که من به رشته تحریر در می آورم چیزی وجود ندارد که سبب آفرین شود و کارهائی که من انجام داده ام در خور تقدیر نیست و من یک مرد خردمند نمی باشم تا این‌که آیندگان از من پند بگیرند و اطفال در مدرسه هرگز جمله هائی را که من گفتـه ام روی الواح خاک رست نخواهند نوشت تا این‌که مشق خط بکنند و از روی آن‌ها نوشتن را به خوبی فرا بگیرنـد و مـردان بـالغ هنگـام صحبت کردن برای این‌که خود و اطلاعات خود را به رخ دیگران بکشند جملات مرا تکرار نخواهند نمود زیرا من هیچ امیدوار نیستم که کسی کتاب مرا بخواند و نام مرا به خاطر بیاورد.

به فرض این که من مردی خردمند بودم و رای صائب می داشتم و این امیدواری وجود داشت که آیندگان کتاب مرا بخوانند باز خـرد و تدبیر من برای نسل‌های آینده بدون فایده بود زیرا انسان از شنیدن پند و خواندن کتب خردمندان اصلاح نمی‌شود.

چه انسان به قدری شرور و بی‌رحم و موذی است که تمساح رود نیل نسبت به وی رحیم و کم آزارتر می‌باشد و قلب او کـه سـخت تـر از سنگ است هرگز نرم نمی‌شود و محال است که روزی غرور و خودپسندی او از بین برود. یک انسان را با لباس در رود نیل بینـداز که شاید زیر آب رفتن او را تغییر بدهد و بعد وی را از رودخانه خارج کن و به محض این‌که لباسش خشک شد همان است که بود.

یک انسان را دچار بزرگترین و شدیدترین بدبختی ها بکن که شاید اصلاح شود و به محض این‌که بدبختی او از بین رفت و خـود را مرفه و سعادتمند دید مبدل به همان می‌شود که بوده است.

من در مدت عمر خود تحولات و انقلابات متعدد دیدم و هر دفعه فکر می‌کردم که بعد از تحول و انقلاب انسان تغییر خواهـد کـرد ولی دیدم که هیچ تعییری در او به وجود نیامد بنابراین چگونه می‌توان امیدوار بود که خواندن یک کتاب سبب تغییر و اصلاح نوع بشر شود.

کسانی هستند که می‌گویند آن چه امروز اتفاق می‌افتد بدون سابقه می‌باشد و هرگز در جهان روی نداده ولـی ایـن گفتـه ناشـی از سطحی بودن اشخاص و بی‌تجربگی آن هاست چون هر واقعه که در جهان اتفاق بیفتد سابقه دارد.

من که سینوهه نام دارم به چشم خود دیدم که در کوچه پسری پدر خود را به قتل رسانید زیرا پسر علامت صلیب بـر سـینه نـصب کرده بود و پدر علامت شاخ داشت.

من دیدم که غلامان و کارگران علیه اغنیاء و اشراف قیام کردند و دیدم که خدایان به جنگ یکدیگر برخاستند.

من به چشم خود مشاهده کردم مردی که پیوسته شراب گرانبها در پیمانه زر می نوشید هنگام تنگدسـتی کنـار رود نیـل خـود را سیراب می‌نمود. من مشاهده کردم آن هائی که زر در ترازو می کشیدند در چهارراه گدائی می‌نمودند و زن های همین اشخاص خـود را برای یک قطعه مس به سیاه پوستان می‌فروختند که بتوانند برای فرزندان خود نان تهیه نمایند و این‌ها که دیدم قبل از من هم روی داده بود و پس از من نیز اتفاق خواهد افتاد.

در دوره من مردم از وقایع گذشته عبرت و پند نگرفتند و در این صورت چگونه می‌توان گفت که آیندگان از وقایع دوره من که در این کتاب می‌خوانند عبرت خواهند گرفت.

همان طور که تا امروز انسان تغییر نکرده در آینده هم تغییر نخواهند کرد.

این است که من این کتاب را برای این نمی نویسم که کسی اندرز بخواند و از گذشته پند بگیرد.

من این کتاب را برای خود می‌نویسم زیرا دانائی مرا رنج می‌دهد و مثل یک تیزآب قلب مرا می‌خورد و من مجبورم که آن چه می دانم بنویسم تا از رنج من کاسته شود.

من این کتاب را در سومین سال سکونت خود در نقطه ای واقع در ساحل دریای شرقی که محل تبعید من است شروع کردم و آن جا منطقه‌ای ست که کشتی هائی که به هندوستان می‌روند از آن جا حرکت می‌کنند و در اطراف محل سکونت من کوه های سرخ رنگ وجود دارد و در گذشته سلاطین مصر برای ساختن مجسمه‌های خود از سنگ کوه‌های مزبور استفاده می‌کردند.

من از این جهت این کتاب را می نویسم که دیگر شراب در کام من طعم ندارد و نسبت به تفریح با زن‌ها تمـایلی در خـود احـساس نمی‌کنم و مشاهده ماهی‌ها در برکه‌ها و دیدن گل‌ها در باغ به من لذت نمی‌بخشد و در شب‌های سـرد زمـستان یک دختر جـوان سیاه‌پوست کنار من می‌خوابد و بستر مرا گرم می‌کند ولی حضور او در بسترم مرا خوشوقت نمی‌نماید.

مدتی است که خوانندگان آواز را جواب گفته ام چون نه از آواز آن ها لذت می‌برم نه از نغمه نوازندگان و برعکس صدای موسـیقی و آهنگ آواز مرا ناراحت می‌نماید.

دیگر زر و سیم و گوهر و پیمانه‌های طلا و عنبر و عاج و چوب آبنوس در نظرم جلوه ندارد.

با این‌که در تبعیدگاه زندگی می‌کنم همه این‌ها را که گفتم دارم زیرا آن چه داشتم از من نگرفتند و از طبس پایتخت مصر مردی کـه در گذشته غلام من بود و اینک خیلی توانگر است برای من بسی چیزهای گران‌بها فرستاد.

هنوز غلامانم از ضربات عصای من می ترسند و سربازانی که مستحفظ من می باشند وقتـی مـرا مـی بیننـد دست ها را روی زانـو می‌گذارند و رکوع می‌کنند.

ولی حدود منطقه‌ای که من می‌توانم در آن گردش کنم محدود است و هیچ کشتی نمی تواند از راه دریا به ساحلی کـه مـن در آن زندگی می‌نمایم نزدیک شود. و چون همه چیز از نظرم افتاده و دیگر نخواهم توانست به مصر برگردم و اراضی سـیاه را زیـر پای خود احساس کنم و بوی شب‌های بهار طبس به مشام من نخواهد رسید این کتاب را می‌نویسم.

امروز من در این‌جا مردی منزوی هستم ولی در گذشته نام من در کتاب طلائی فرعون ثبت شده بود و در کاخ زرین که از کاخ های سلطنتی مصر است در کوشکی واقع در طرف راست مسکن فرعون سکونت داشتم.

در آن موقع گفتار من بیش از گفته برجسته ترین مردان مصر ارزش داشت و اشراف برای من هدایا می‌فرستادند و طـوق زریـن از

گردنم آویخته بود.

من در آن وقت هرچه را که یک نفر ممکن است آرزو کند داشتم ولی چیزی می‌خواستم که هیچ انسان نمی تواند به دست بیاورد و آن حقیقت بود یعنی حقیقت آزادی و مساوات و دادگستری.

به همین جهت امروز در این نقطه دور افتاده کنار دریای شرقی زندگی می‌کنم زیرا در ششمین سال سلطنت هورم هب فرعون مـصر مرا به جرم خواستن آزادی و مساوات و عدالت از مصر تبعید کردند و هورم هب امر کرد که اگر بخواهم به مصر برگردم مرا مثل یک سگ دیوانه به قتل برسانند و هرگاه قدم‌های من به خاک مصر برسد مرا مثل یک وزغ با یک لگد روی سنگ‌ها و خاک‌های مصر له کنند و مستحفظینی که از طرف فرعون مصر در این‌جا گماشته شده اند مامورند که نگذارند من از حدودی که برای گردشم تعیین شـده است تجاوز نمایم.

در صورتی که فرعون روزی دوست من بود و من تصور می‌کنم که در آن موقع وی به من احتیاج داشت و من خدماتی برایش انجـام دادم.

ولی از مردی چون هورم هب فرعون مصر که از نژادی پست می‌باشد و اصالت ندارد نباید جز این انتظار داشت و ایـن مـرد بعـد از این که به سلطنت رسید اسامی سلاطین گذشته مصر را از روی ابنیه و معابد محو کرد و به جای آن‌ها اسامی پدر و مادر و اجداد خـود را نوشت. روزی که او در معبد تاج بر سر می‌گذاشت من حضور داشتم و دیدم که تاج سرخ و سفید مصر را بر سر نهاد و شش سال بعد از تاجگذاری مرا تبعید کرد و این هم دلیلی دیگر است که من خوب می‌دانم وی در چه تاریخ فرعون مصر شد مع هـذا کاتبـان خود را واداشت که دوره سلطنت او را طولانی کنند و این طور بنویسند که وی هنگامی که مرا تبعید کـرد سـی و دو سـال از دوره سلطنتش می‌گذشت.

من این را به چشم خود دیدم و او وقتی مرا تبعید کرد آن قدر مغرور و قوی بود که اهمیت نمی‌داد که تاریخ تبعید من در جائی ثبـت شود لیکن می‌خواهم بگویم که چون هورم هب تاریخ سلطنت خود را قلب کرد کسانی که در آینده تـاریخ سـلطنت او را بخواننـد تصور می‌نمایند که وقتی من تبعید شدم سی و دو سال از سلطنت او می‌گذشت در صورتی که بیش از شش سال نگذشته بود.

چون آن مرد تاریخ سلطنت خود را از روزی حساب کرد که در جوانی در حالی که یک قوش مقابل او پرواز می‌نمود وارد طبس شد.

چنین است تاریخی که یک پادشاه مصر برای خود می‌نویسد و در این صورت آیا می‌توان به تواریخی که برای سلاطین گذشته نوشـته شده اعتماد نمود؟

در جوانی گوئی کور بودم و حقیقت را نمی‌دیدم و به همین جهت از مردی که برای حقیقت زنده بود نفرت داشتم چون می دیـدم کـه حقیقت او در سرزمین مصر وحشت و هرج و مرج به وجود آورده است.

او می‌خواست با خدای خود یعنی حقیقت زندگی کند و من قدر وی را ندانستم و برای محو آن مرد اقدام کردم و امروز بایـد کیفـر عمل خود را ببینم زیرا من هم می‌خواهم با حقیقت زندگی کنم ولی نمی‌توانم.

حقیقت مثل یک کارد برنده و یک زخم غیر قابل علاج است و به همین جهت همه در جوانی از حقیقت می‌گریزند و عده ای خـود را مشغول به باده‌گساری و تفریح با زن‌ها می‌کنند و جمعی با کمال کوشش در صدد جمع آوری مال بر می آینـد تـا این‌که حقیقـت را فراموش نمایند و عده‌ای به وسیله قمار خود را سرگرم می‌نمایند و شنیدن آواز و نغمه‌های موسیقی هم برای فرار از حقیقت است.

تا جوانی باقی است ثروت و قدرت مانع از این است که انسان حقیقت را ادارک کند ولی وقتی پیر شد حقیقت مانند یک زوبین از جائی که نمی‌داند کجاست می آید و در بدنش فرو می‌رود و او را سوراخ می نماید و آن وقت هیچ چیز در نظر انسان جلوه ندارد و از همه چیز متنفر می‌شود برای این‌که می بیند همه چیز بازیچه و دروغ و تزویر است آن وقت در جهان بین هم نوعان خویش خود را تنها می‌بیند و نه افراد بشر می‌توانند کمکی به او بکنند و نه خدایان.

صوتی ها - سرویس اشتراک صوت و موسیقی | کتاب صوتی سینوهه (پزشک مخصوص فرعون)

https://sotiha.ir/set/153-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%88%D9%87%D9%87-(%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-%D9%85%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5-%D9%81%D8%B1%D8%B9%D9%88%D9%86)/

آی دی سایت صوتی کتاب سینوهه👆

در حال بارگذاری…

سینوهه | جان راه